دیدم اساطیر ِرفتنت به نهان نهادم سوز
شکن شکن به مویرگ هات و گردنت نبات
می شنفتمش برو
و این جانوران در اطراف من چه می کنند؟!
پیوسته باد تباهی ام که پرده ها بیاندازی ام ایلیات
و حتی کسی ندیدکه آسمان از خصوصیاتم به امکان ِتو می وزید
با مشاهیر و ذره ذره باغ
برگ
متروک
که انشعاب آنها چه می خواست مالک؟!
رها می کنی به آنچه می گویند دیوار
و این صدا نمی خواهمش ببینم در آغوش من چه می کند هیهات!
حیوانات سینه ام را کشته اند مستمر فشارمش به اشتها و املاح
که منفجرست شراب ِمابینمان پخش
تا سرت را از اشباعم می بگیر
زود
بشتاب
نفوذ
تا حرکات میز تناسلی است بپیچ!
اینجا ذرات ِجانوران ِکوری عمومی است.