تبليغاتX
ساعات عظمی

قدیمی اما هنوز!

به اردیبهشت  1382 ( ام  پیچیده توی دستهات کو؟)

 

 

با روسری آمدم

کشتی روی عرشه خواب داشت

با دو پای من از می به علاوه ی مه

برای اینکه آبادان ،غریزه با نیمه اش را فرو برده در عکس

روی خط اول ، فضا گلوله- گُله می شود ، خط اول است

و ما از قبل ، شش دانگ این خانه را نیز

و حتی کسی که بود ِمن روی عرشه را نیز

چرا نقطه باید زیر پیراهنم یا محلی برای شهر؟!

آیت های پراکنده در عصر

اما آیت های پراکنده اند

با دنده هایت

و دندان هایم

با تکه های از بورژوازی

بازی

ولی این خانه چار چوب ندارد

در خمخانه های خالی    در

در زمان- زمان   در

در خنده های در ما فرو رفته با اردیبهشت ِرفته در هم  با فرو   در

تو جانور نبودی

به جان ِمن وحشی ،دقیقا وحشی مناسب است

این صندلی های خالی سردند

و مثل اینکه تا ابد

تا تویِ ِ تودرتوی ِ تو

تا توی لحظه ها برای شراب هایت ، مجازم غیر

تا ابد با هم مجاز

این انارهایم ات

سرزمین ِتحریکی

مین ِبوس ِبوس ِبو س ِِبو س ِبو  سبو بیاور !

این شهرها که من خورده ام

پله ها از پله بود این نفس ها که می مکم

نفس

نفس

صحن بارز است

اسرافیل چندگانه با آنگاه ،لاله های مور مور

لاله های می خواهم و قبله دارد بلند می شود از نور مِن النور

قبله توضیح دارد اسامه!

خودت را قاطی قضایا نکن

شهر یعنی لابه لای فنس ها اهالی!

و گیسوان من هنوز

و سینه مالامال ِزیرا بیا بنابراین ارتکاب ِمانوس

و البته من برای زندگی تلاش می کنم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 15:0  توسط زینب  | 

پانوشت:

اینجا محل نارضایی ست! زمان قبل و زمان بعد!

مردان و تکه های کاغذ را باد شدی! که قبل و بعد زمان می وزد ، چرخان می بارد!

اینجا مخاطبم مفهوم سلبی  ِ شامل اهمییت است!

می توانی جهان را بر حسب فقدان ، اما فقدان برخی خصوصیات توصیف کنی!

 

تا کی مادر بیشتر دردها رانمی شود به کسی گفت ، می ترسم عراق بیاید  وطنم را بگیرد.

دیشب دوباره خواب جنگ دیدم ، خواب ِجیغ های تو وُ پاپتی های من وُ ممد توی خیابان مسجد جامع!

این یعنی ...یعنی ترس مادر؟!

ترس مثل دلهره های واهی که آخرش ستاره ها را گم کرد وُ شب که می خوابید برای اینکه اشک هایش را نبینند پتو را روی خودش همیشه می کشید می کشید پتو را،دهانش را محکم می بست و دندان ها روی دندان ها . مثل همیشه مشت می کرد، ناخن های انگشت های اشاره وُ کوچکش توی پوستش فرو می رفت. مثل همیشه باید دستش را مشت کند!

روی شانه اش می زنی وَ انگار می پرد از درون پرده های سفید گاهی ابریشمی!

تمام صورتش خیس است ، دستش را می گیری و بلندش می کنی.

- گرما توی وجودت می رود دختر!

تا انتهای پوستت نفوذ می کند وَ حالا تنفس  ات حتما قطع شده است!

و کهیر و قرمزی لپ هایش را ببین!

" بسی" بیشتر از اینها حرف نمی زند. گوشه های چشم های سیاه و ساکتش ، و دستها، دستهای نرمش!

و این دستها که باز مثل همیشه میروند روی گونهایم ...آرام... آرام ...بیاورش روی گونه هایم تا پایین ِچانه و دوباره دست هایت را ، دوباره بکش روی صورتم  وَ هی روی صورتم " بسی"!

...

زنها گرمای بیشتری دارند.اجتماع هم که می کنند شرجی و دم را می برند تا اوج!

اتوبوس هر جایی که دلش می خواهد احتمالا می ایستد و اینکه هیچ بادی نمی وزد !

انگار همه چیز در سایه های مشکوک ِرو به سمت شبی موهوم... دارند تمام شدند!

ایستگاه ، ایستگاه ، زنها و مردها از پشت چراغ های قرمز داغ از توی خیابانهای نمناک و خیس...

خدا کجاست؟!!!

خدا کجاست که دست هایشان را بگیرد و در باغ های گیلاس های انبوه بچرخاند!

...

"بسی" اون بیلبورد بزرگه رو میدون چهارشیرو دیدی؟!

و مطمئن بودم که ندیده ست .چشم هایش ، گوشه های چشمش همه چیز را نگفت!و میدان چهار شیر نزدیک بود و بهتی سرد دراز به دراز افتاده بر چشمهاش!

و کجا دیده ای که اوی او توی چهار شیر بماند ، روزها و شبها روی میدان سرخ ، کجا می تواند!

و تنهایی  ِ سخت یعنی محبوب  ِتو ...

اون بیلبورد بزرگه روی میدون چهارشیر وُ بگوید که دیوانه ام وَ محبوب آدم همین جا ، اینجا روی میدون ِچارشیر وُ اون بیلبورد بزرگه رو کسی ندید !

و او تمام روزها ، روی بیلبورد بزرگه وُ میدان چهارشیر ، تمام روزها سرد است!

انگشت ها لای انگشت هایم و می خواهم که زمستان بیاید و هجوم زیر ِ آب های روشن وُ اتاق را که از همهمه تهی کرده بود!

حتی چراغ های مشکوک که از ابتدا نتابیدند خاستگاه نازنینی برای ادامه بود!

باورت می شود مادر؟!

چگونه می شود به تو گفت که دستهایت ...چگونه می شود به تو گفت که دیگر تمام شده ست!

و میدان چهارشیر نزدیک ست !

و زنها شاید همگی در رویا های مصور وَ زنها همگی حتما مرده اند!

و "بسی " مرده ست

و شهر مرده ست

و اون بیلبورد بزرگه...

و حالش وخیم است و درد وضعیت بدی دارد!

یعنی همه ی زنها وقتی که دور می شوند از اوهایشان ، مثل منند!؟

خدا کجاست؟؟

این را" بسی" جیغ می زند...جیغ میزند!

و اینک پایت را بکوب و دیواره ها !

گوشه های چشم را ببند و

هی زن گریه کن!

گریه کن زن!

وهمچنان گریست که انقلاب برای گریه های دخترهای شصت بوده ست !

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 11:0  توسط زینب  | 

از خیلی پیش تر ها ،بی نام ها و هیاهوها  می شناسمش!

محمدعلی قیصرنیا، شاعر توانمند خوزستانی ، با مجموعه شعر

"گربه ها گربه های سابق نبودند" حاضر است.

کماکان بی نام ها و هیاهوها!

دو شعر از پس از مجموعه اش می خوانیم.

 

1.

 

در کف ِدست ِتو، شهری شهید می بینم

خیابان ِشهید

کوچه ی شهید

پلاک ِشهید!

شوخی توی این مواقع منجر به مرگ عزیزی می شود.

 

2.

 

فال تو چنین است

و چنان که می بینم آفرینش از کفت کنده می شود

ای صاحب ِجمال

با سقف ِخانه ی تو حرفی  دارم

بهتر است بمیری وَ از آفرینش، چیزی کسب کنی

زیره که بار دادو آهو به خانه درآمد، جگرت را به باد آویزان کن وُ با ناخن

در رگهایت بیفت و بگو "وصل"

و بگو "میسر می شود" میسر می شود!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 0:8  توسط زینب  |