تبليغاتX
ساعات عظمی

ویلی !    واویلا !

و  لول در جرایدم به تبرک از تو درد گرفتم   ویلی

و  ای خلاص ِمبهوت از ثقل لاها   ویلی

نگو که گارگران مشغول کارند

که اینجا " الف" دارد

و همچنان " م " در بلندای میدان غرب البت

او که در نظام اجتماعی مرا بوسید به جد و جهد با ستاره ها

و تنهایی ِملکوت

و سوز در سردابه ها چنان بگیرمت هار که از دهشت می آید آن شانه هات

اِقرا باسمک الذی گفت فراورده ها همگی نصوص

و  هان  قاضی القضات ِمطمئن به انفاس ِ یا کریم وُ بوی الرحمانشان ما را کُشت!

آورده اند که ترتیب را بریز!

کماکان زمین که باز نمی شود خرابه ها را بریز!

که این مملکت چرخه ی سوخت دارد

و شوق تمثالت

و تشنگی همین حالا قشنگ توی سینه ام بی قرار ...

چرا آسمانها و الارض

و آنگاه برارونُم خیلی یِن جوابم نداد خدا!

دلم به گوجه هات خوش است

و بکر از پرده ی ممکنات!

که این پسر رحم ندارد به مهره ها

نه مهره های من که گلها به تاجگذاری تو آمدند!

با دوچرخه های اینجام

و  انگشت

و  بزاق

و  پهلو در گرمسیر چشم را بهم بزن زود!

هی پسر زود تا دچارم همینک وَ آیات لخت

که شیخ ما شکستنی نبود تباه از گریبانم بگیرد    ویلی

پس این دستها از اعصاب ِحسی ِکدام مغز فرمان می برند؟

بگو مسلطم وَ مزدور!

بگو مسلطم وَ کیست؟

بگو مسلطم وَ نقش پرده ها که روی تاکستان و نارنج سرد است

و ما هر چه گفتیم که زیر میز از باغ وسیعتر است وَ سایه با سایه ها وَ آنجاهمه چیز عادی ست!

نه ترس پیچیده در حباب های قدس

نه اینکه بغداد چگونه با شیشه های زن از انقلابشان کشید بالا

که خلوت بود وُ کوه بود وُ جنگل بود وُ تازه خواندیم

که باران به ناگاه بارید وُ ما جملگی با سفره هایی مُنور به چشمه ای که از لای دست هایت نداشتم شبیه شبی با قره العین وُ خونابه های لول!

ویلی

مثل اینکه اینجا بقیع است!

ویلی

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 19:37  توسط زینب  |