احتمالا برای " هوشیار انصاری فر" بود
داوودی!
از تکان ِانگشت هات حلقومی از گیاه را می پرد
و تا چشم پرده می افتد به سمت ِبیروت
هدیه داده ام سرطانی ، بچه هام را بگیرم مثل نمناک به مدرسه ات بیایم وَ گلهای صورتی ،ارغوانی ، بنفش را در کناره های خیابان پرنده عادت دارد بمیرد !
این را تمامی شیپورها آورده اند: می رسم ، حتی نمی رسم به چشمه هایی از گردنت را خلاصش کن که هوشیار انصاری فر طبیعت ِغیبی ست.
از جمله نقشه ای در اوایل دور از مایملکم ، آتش بگیرانم ،
چراغ بیافروزم
که این گلستان است
وَ پیچ گلستان وُ می خوام تو قصه هات میخوام گرگ می خوام بچرخم
می خوام گرگ
گفته بودی می بری ! بچه هام
گفته بودی می کشی ! بچه هام
گفته بودی بچه هام !
ای بچه هام که مادر مثل همیشه دارو می خورد در باغ وحش دستت را بگیرم به بچه هام برسانم ، نانم را برسم ای باغ وحش از اصفهان ِ شبی درندشت
یا امکان ِ چشم برای ذکر نیز امکان چشم تشکیل از داوودی وُ بچه هام را
می توانم بپاشم ،آب بریزم
بچه هام بلوغ زیبایی برای روز آینده ها همه چیز رابه بازی
کرده اند.
به تاریخ ِ 1383
این شبها نامه ها زیاد است و تنهایی ِ شگفت!
باب های سخت و امید، منظره های مرا غلتیده ست انگار در شهر که شب هاش زیاد است .
پس قرین رحمت باد کلمه که حتی مرا یکی کرد!
اول نامه برای پسرم:
اما پسرم ، تو قانونا ً ممد حیاتی و برای من چون برآید مفرح ذاتی از تثلیث
وَ همگان بدانند: چراغ که سوسو می زند از پاک وَ بر گرد
تو برگرد وَ قصه ها بخوان از کواکب ِسرد
که می چرخاندم تنبور وَ آغوشت وَ آرام وَ آغوشت وَ تنها وَ آغوشت وَ او را بیارای
همین که مادرت را رفته بودم دشت. سواحل در سواحل پیچیده بود در هم
وَ پرچم ها آویزان ِ بیانیه ها .
دیدی قابل انتقال است و َسرود از صبح که مادرت را برده بودند تا نپروازد انگار در سواحل ِخلیج، می خواستیم همگی وَ آوردند همگی.
تو آب بیاور و پارچه های تمیز.
پسرم بجنب! خون منتشر و َ قبله از دور پیداست.
ما چشم از قله ها بالا نرفت که سلول در سلول در هم بکوبدش که دیوار در دیوار در هم بکوبدش وَ تو آب بیاوری وَ پارچه های تمیز!
پسرم بجنب
درد وضعیت بدی دارد!
بجنب...
فان ذالک الساطور از اهواز است
وَ آنها نتایج وخیمی برای تو اینک به فتح ِ اسفار و گردون ِ بذات ،چه ها شنیدیم که اهواز است
خلاصه ای عصر ِساکت ، گسل با خاخام های درج در اواخراسفند به نام لبهات که تاریخ ِمختصری از تاتار بکوب
به قشلاق بکوب که جنگ خسته ست
و ما کرور کرور در کثیر الراه که از تنفس ات با من است
پراکنده های زیتونی ریز ریز
آنگاه تمام روز ها شکسته باد
و هیچ
خنده های تو با
گونه های پرنده مثل دیوار وَ تشکیلات من در ادامه ی برف
ما به صرف قهوه آمدیم جایی همین اطراف بولوار در سراسر انگشت به اتفاق
ما جایی نرفتیم فقط نشستیم روی میدان وُ دیدیم پیوسته خواب ها مرطوبند وَ شوشتر هی میآمد از شرابی تلخ وَ درها که باز شدند یا مقلب القلوب که اجازه دادی بر سینه هات وَ مشکوک در تمام دشت
نبودم وَ آنها عزم ِصلح ِمضطرب داشتند!